این روزها به شدت حس تنهایی میکنم. نه اینکه از این حس بدم بیاد. نه! اتفاقا باهاش عمیقا خو گرفتم و ازش لذت میبرم. اما گاها آدم کم میاره. مثلا عصر جمعهی حزن انگیز امروز واقعا کسی رو نداشتم تا حداقل نیم ساعت باهاش وقت بگذرونم. اما از اینکه هم کسی نبود که باهاش وقت بگذرونم هم دچار لذت خاصی بودم. اینکه توی اتاقم نشسته بودم و توی سکوت صفحههای اینستاگرام رو بالا و پایین میکردم برام لذت بخش بود. نمیدونم این حسها چیه. اما فکر میکنم دیگه نتونم تنهاییم رو با کسی شریک بشم. منم و آدمهایی که نه از جنس من هستن. و نه من اونا رو از تنهاییام بیشتر دوست دارم. فقط گاهی به شدت دلتنگ میشم. دلتنگ آدمهایی که یه روزی تا مغز استخوان دوستشون داشتم. دلتنگ حرفهایی که باهم زدیم. آیندهای که توش قرار بود برای هم باشیم. اما نشد و نمیشه! و من حتی حوصله ندارم کسی رو وارد زندگیم کنم که باهاش این مراحل رو طی کنم.
دوستانم رو دیگه ندارم. و این هم کسلم میکنه
و هم به شدت آزار آواری خوشحالم.
|میتونم باز اسمش رو بذارم «مریضحالی؟»|
برچسب:
نویسنده: میلاد عباسی