روزهای خوبی داره میگذره. اما همین روزهای خوب هم پشتشون اندوه دارن. انگار که توی این لحظه حس خوبی داری. اما دقیقا همون لحظه قراره قلبت از شدت غم مچاله بشه. روزها که به پایان سال نزدیک میشن بیشتر به فکر فرو میرم. بیشتر مرور میکنم. سال 1401 اگه بخوام صادقانه نگاه کنم، سال خوبی برای من بود. هر چند سختیهای خودش رو داشت اما...
من امسال آدمهای زیادی رو از دست دادم. و از دست دادنشون ناراحت نیستم. دوستانی رو از دست دادم که برای من شبیه سم بودن. کسانی که من براشون دوست محسوب نمیشدم مگر به وقت نیاز. و خب نبودن این چنین آدمهایی منو بسیار راضی میکنه.
امسال رفتم یه حرفه یاد گرفتم. حرفهای که شاید حتی تو خواب هم نمیدیدم برم طرفش. اما برای مستقل شدن یک جاهایی حتی اگه از آب بترسی هم باید تن به دریا بزنی. همینکه الان چند ماهه دیگه از بابام پول نمیگیرم و خودم میتونم کار خودم رو پیش ببرم راضیم میکنه.
امسال دانشگاهی که براش اون همه استرس داشتم و همهش حرف و حدیث بود هم برام اوکی شد. رشتهای که سختیهای خودش رو داره از الان میدونم اما خب حس میکنم به شدت هم دوسش دارم.
امسال اونقدری بزرگ شدم که بدونم خانوادهام تنها کسانی هستند که همیشه پشت من درمیان. و تا جایی که بتونن تنهام نمیذارن. هوامو دارن و اگه چیزی میگن که دلخواه من نیست ولی حتما به صلاح منه.
|حساب و کتاب آخر سالی |
برچسب:
نویسنده: میلاد عباسی