ما برگشتیم خونهمون. و اولین اتفاقی که افتاد بعد نیم ساعت اومدنمون ورود خواستگار بود. از این خواستگارهایی که بدون هماهنگی میان متنفرم. اونایی که باز هماهنگ میکنن رو میتونم یه کاری بکنم. اما خب! ماه رمضون بود و نمیتونستم پذیرایی کنم. یه جایی دین اسلام بهم کمک کرد. :) نشستم پیششون، حرف زدم و تمام تلاشم این شد که برسونم من قصد ازدواج ندارم. اما حقیقتا پسره هم موقعیت خوبی داشت و هم خوشگل بود.
برچسب:
نویسنده: میلاد عباسی