رفتی دنیا را غم برداشت...
عشقت اما به غم هایش نمی ارزید...
همه میگن زیاد میخابی...مامانم میگه چیه منتظری درس هات تموم بشه....یه بالش برمی داری...یه پتو...میگی میخام بخوابم...فردا هم بیدار میشی...دوباره روز از نو...میخندم...سرش رو تکون میده...میزاره میره...من میمونم و یه اتاق تاریک...خوابم یا بیدار؟!
رضا بهرام رو عوض میکنم....چشام رو میبندم...اهنگ بعدی...یه دکلمه هست...از علی آذر....لبخندم عمیق تر میشه...پتو رو محکم تر می کشم روم...عین یه جنین تو خودم جمع میشم...
من را بگذارید به پایان برسد...شاید لت و پارم به خیابان برسد...
من را بگذارید بمیرم به درک....
برق چشام شاید بتونه تاریکی اتاقم رو، روشن کنه...به سقف زل میزنم...آدم ها توی مغزم حرف میزنن...گوش میدم...مثل خیلی وقت ها...صداشون رو توی سکوت اتاق می شنوم...صدای علی آذر رو هم از میان اون ها تشخیص میدم:
من پای بدی های خودم میمانم...
من پای بدی های تو هم میمانم...
گوشی رو از روی سینم بر میدارم...واتساپ رو باز میکنم...گروه داستان نویسی...اعضای کودک...به مناسبت روز پدر دارن دل نوشته می نویسن...متن هاشون رو می خونم...میخندم...منم یه روز دخترم رو میفرستم کلاس داستان نویسی...نه...دختر نباشه...نگین دوم باب میل هیشکی نی...خانم پی ام میزاره...بچه هایی که فردا کلاس دارین...نقدتون یادتون نره...با شعری در مورد پدر...یکی از اونایی که کلاس داره...منم...بی توجه بهش...از گروه میام بیرون...تو واتساپ کسی برام پی ام نزاشته؟!
نه...
واتساپ رو میبندم...فیلتر شکن رو روشن میکنم...به پهلو می چرخم..موی بافته شدم رو میندازم روی شونم...امین بانی میخونه:
از وقتی تو رفتی، شب حالم رو پرسید...شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید...بشه قدر این ثانیه ها رو کنار تو فهمید...
بالاخره وصل میشه...تو گپ..همه می نویسن...پیامه که میاد...سرسری نگاهی بهشون میندازم...چقدر خوب مشغول خندن...هی تو سر و کله هم میکوبن...کانال ها پیام هاشون میاد...خب کارم اینجا هم تموم شد...اینجا هم کسی باهام کاری نداشت...سایه ها نزدیک تر میشن...وزارت بهداشت پیام میده...امید کرمی می خونه...
بازیمون تموم شدش به همه بگو دیگه نتیجمون چَن چَند شد
اِی کاش تو میموندی زندگیمون شیرین میشد
اِی چقد خوشکل شدید با آقاتون میرید بیرون...
دوباره پاهام رو توی شکمم جمع میکنم...موهام می ریزه توی صورتم...کنارشون میزنم...اینستا رو باز میکنم...جالبه...پیج یه روزم شده 19 تا فالور...خوبه...من هیچ وقت بیست نگرفتم...اینم روش...اینستا هم بسته میشه...وزارت بهداشت دوباره پیام میده...صدای مهراب:
تو خدا هستی نویسم باز از رنگ چشات سایه مرگ من اخر میشینه رو خاطرات
عکساتو پاره کردم خودت نیستی ولی ادم عشق نبودی تو به مرتضی علی
حلالت نمیکنم گرگ صفت سینه بلور مشرقی من چی میخواستم و چی شد تو عاشقی
مهراب گوش میدم...تو دل شب..ولی اینجا که شب نیست...کروم رو باز میکنم...بلاگفا...جایی که همیشه امن بوده...برای من...برای تنهایی ام...شروع میکنم به نوشتن...نمی دونم کی ولی خب...غمتون بخیر..شب نیز هم...
برچسب:
نویسنده: میلاد عباسی