آدمی زاد خیال میکند که همهچیز از بین رفته است.
اما هیچ چیز تمام نشده، گوشهای از ذهنت، جایی میان دلت،
زندگی میکند. اما چرا فکر میکنی که تمام شده یا از بین رفته است؟
دلیل این است که فرار را خوب یاد گرفتهایم.
فرار کردن از درد!
حتی گاه، درد هست. جایی نفس میکشد که میدانیم اما سرکوبش
میکنیم و فکر میکنیم تمام شد و حال ما زرنگترین فرد زمین هستیم.
اما...اما...
وقتی میفهمی که یک خیال بیش نبوده است که ساعتها راه میروی.
صدای پاهایت در میآید! تو پاهایت را فراموش نکردهای هیچ،
تو هیچ چیز را فراموش نکردهای....
نه لحظهای...نه ثانیهای...نه حرفی...نه سختی...
هیچ.
هیچ.
هیچ.
( پاهایم دارد از درد شکایت میکند)
نوشته شده در ۱۴۰۰/۱۲/۲۰ , توسط نگین پناهی
برچسب:
نویسنده: میلاد عباسی